گیلان گردی 2(ماسال - تالش - آستارا)
سلام پسر نازم ...
بلاخره بعد از مدتها اومدم تا برات بنویسم ...
نمیدونم چند ماه شده که نیومدم اما حالا اومدم و میخوام دوباره شروع کنم ...
دلم تنگ شده واسه نوشتن برات ، خیلی وقته ننوشتم از کارهات از هوشت از شیطنتهات و وروجکی هات و از آقا شدن و عاقل شدنت ...
نه اینکه بگم وقتش رو نداشتم نه درگیر یه پروژه کاری هستم که چند ماهه شروع شده اما ازت غافل نشدم فقط وقفه افتاده تو نوشتنم ازت ...
بگذریم ..............
از پارسال که جریان عمل و بستری شدن بابایی پیش اومد و بعد هم افتتاح سوپر کافی شاپ بستنی تو کرج تا همین چند وقته خیلی زندگیمون دچار یکنواختی شده و یه مسافرت هم نشد که بریم حتی تو عید ...
اما با استارتی که بابا احمد زد بلاخره مصمم شدیم که یه سفر خانوادگی سه نفره بریم ، من و شما و بابایی ...
دوشنبه با همدیگه رفتیم کرج که غروبش بریم دنبال مادری از تهران برش گردونیم ...آخه چند روزی بود مادری بخاطر یه جراحی کوچولو خاله جون رفته بود تهران ...
همونجا موقع برگشتن به قزوین بابایی پیشنهاد سفر رو داد و منم که همیشه stand by سفر قبول کردم ...
خلاصه سه شنبه رسید ...
بابایی قرار ب.د یه سر بره نظام مهندسی و بعد که اومد دست پر اومد ... برا صبجونه کلپچ گرفته بود
صبجونه خوشمزمون رو خوردیم و تا وسایل آماده کنیم و یه مقدار برا مادری خرید کنیم و راهی رفتن بشیم و بریم 12:30 شد ...
اما هنوز معلوم نبود کجا میریم ... بابایی گفت :" کجا بریم ؟ همدان ، اصفهان ، کاشان ...
که انصافاً سفر تو اردیبهشت ماه تو ایران همه جاش زیباست اما از اونجا که یه شمالی هیچ کجا رو به شمال ترجیح نمیده مگر اینکه ساکن شمال باشه و چون شما هم عاشق طبیعتی گفتم :" شمـــــــــــــال just"
پس شدیم دو یک و رفتیم سمت دیار آرزوهای مـــــــــــــــن ...
ساعت 2:30 بود که تازه رسیدیم به تونل های قبل امامزاد هلشم و واسه خوردن ناهار اونجا تو جنگلهاش موندیم ...


هوا دم داشت و تو شک بود که میخواد بباره یا نه ...
خلاصه تا بابایی بساط جوجه ردیف کنه و بخوریم 3:30 شد


و بعد هم تو این فواصل رقصیدن شما و عکس انداختن و توپ بازی و استراحت بابایی شد 5:30





و بعد هم وسایل رو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشین و بعد هم رفتیم تا یه کوهنوردی داشته باشیم با یه شیب زیاد بعد از مدتهای مدید ...




باور کن شیبش تند بود ، تو عکس مشخص نیست ...![]()



تا بریم و برگردیم یه یک ساعتی شد ... سوار ماشین که شدیم و کمی که حرکت کردیم شما از خستگی نشسته خوابت برد ...منم جات رو مرتب کردم و کمکت کردم تا دراز بکشی ...
بعد هم حرکت کردیم سمت غرب گیلان ...
تصمیم داشتم اندفعه که میریم شمال حتماً ببرمت "سورتمه تالش " ، واسه همین مسیر حرکتمون به اون سمت شد ...
تو مسیر حرکت دیدیم تا تالش راه زیادی مونده و من هم بخاطر اینکه دیروزش رفته بودم کرج و شب هم خواب کافی نداشتم و بخاطر کمر بابایی تصمیم گرفتیم یه جایی نزدیک تر بمونیم و صبح راه بیفتیم ...
تو راه یه جاده فرعی زده بود به طرف ماسال ، تا حالا ماسال نرفته بودم به پیشنهاد بابایی که گفت بریم ماسال با شک قبول کردم ...
بعد از 40-30 دقیقه رسیدیم ماسال ...
شهر بزرگی بود و اونجور که من فک میکردم که تو فرعی و امکانات نداره نبود ف مغازه ها و امکانات شهری خوبی داشت ...
قبل از ورود به شهر بابایی میخواست برامون تو هتل بزرگ امیر کبیر برامون جا بگیره ، زنگ هم زد و هماهنگ هم کرد ، اما من گفتم حالا بریم تو شهرش ببینیم چطوریه میشه موند یا نه ...
وقتی تو شهر رسیدیم بنرهای تبلیغاتی ای رو دیدیم که نوشته بود :" اجارخ ویلا و سوییت در دل طبیعت با مجوز لز سازمان گردشگری" منم که عاشق موندن تو دل کوه و جنگلم به بابایی گفتم اونجا برامون جا بگیره " اولش بابا گفت :" ول کن بابا وسط جنگل با یه زن و بچه خطرناکه " اما من گفتم دیدنش که ضرر نداره ...
بابایی شماره برداشت و زنگ زد و رفتیم دیدیم و پسندیدیم و برای دو شب اجاره کردیم ...
ماسال و شاندرمن از مناطق توریستی غرب گیلانن ...
بلاخره بعد از عقد قرار داد بالا رفتیم
نمای ویلا در شب




اینم آلاچیق معروف که مکررا از طرف اجاره دهنده مورد تاکید قرار میگرفت ![]()

و وسایل رو گذاشتیم و دوباره برگشتیم شهر تا واسه شام وسیله بگیریم ...
شما که از ویلا خوشت اومده بود دیگه دلت نمیخواست دوباره سوار ماشین بشی و ناراحت بودیم ...اما باهات صحبت کردم که دوباره میایم و دو شبم میمونیم تا رضایت دادی ...
من که خیلی خسته بودم شام رو که خوردیم ،خوابیدیم ...
اینم اتاقی که من و شما شب توش خوابیدیم ...

البته من و شما... بابایی اونجا هم دست از فوتبال بر نداشت و به تماشای بازی بایر مونیخ و بارسلونا نشست 


...
صبح صبحونه رو تو آلاچیق خوردیم و تا من صبحونه حاضر کنم شما و بابایی آلوچه چیدین از رو درخت ...
صبجونه من و بابایی نیمرو و پنیر و شما طبق معمول قهر با نیمرو فقط پنیر خوردیم...

بعد هم راهی تالش شدیم ...
یه 45 دقیق ای راه بود تا برسیم ...بعد هم رسیدیم و سوار سورتمه شدیم ...
اولین بار دو تا سورتمه گرفتیم که هر کدوم دو کابین داشت ...که شما و من سوار شدیم باهم و بابایی هم جدا ...بابا جلو نشست و ما هم کابین پشتی ...

واااااااااااااااااااااااااااای چه هیجانی ، خیلی وقت بود از این مدل هیجانها رو تجربه نکرده بودم تقریباً قبل از بارداریم تا حالا ...
اولش میترسیدم سر پیچ ها و سرعت رو کم میکردم ...اما بعدش یکم شجاع شدم ...وسط جنگل هم پیاده شدیم و شروع کردیم به عکاسی 


وقتی که رسیدیم به مقصد گفتم :"پیاده شیم مامان " گفتی:" اِاااااااااا تموم شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من بازم میخوام " بلاخره مجبورمون کردی بازم سوارت کنیم ، اما این بار با بابایی رفتی و من نیومدم دیگه ....آخه چه پنهون ازت ترسیده بودم خیلی از استرس کمر درد گرفته بودم ![]()
اینجا چون قول دادم دوباره سوارت میکنم یه نیمچه لبخندی رو لبات هست

وقتی رسیدی دوباره بالا با ناراحتی گفتی:" این چه وضعشه ، بازم تموم شد که !!!!!!!!!!!!!"
من که از مدل حرف زدنت خندم گرفته بود گفتم:" خوش گذشت ؟؟" گفتی :"آره کیف داشت مامان ، خیلی کیف داشت "
بعد بابایی گفت :" با من بودی بیشتر خوش گذشت یا با بابایی ؟؟؟" گفتی با شما کیف داد آخه سورررر عت میرفتی، مامان آروم میرفت ، اما با شما زود تموم شد !!!!!"


بعد هم برای اینکه مشغولت کنیم ، اسکوترت رو آوردیم از تو ماشین تا با اون بازی کنی و الا تا شب باس میرفتیم سورتمه سواری ...

بعد از اونجا یه سر رفتیم آلاجیق های بالای کوه به هوای ناهار اما فقط آلاچیق بود و ناهار نداشتن یه چیپس و اسنک مهمون بابا شدیم 
تا برسیم تو شهر رو یه جا پیدا کنیم برا ناهار ...


نمایی از محوطه سورتمه سواری

از در ورودی که بیرون اومدیم یه گوزن خوشکل دیدیم پشت حصار کشی منطقه ...وای که چه ناز بود ، یهو بارون هم شروع کرد به باریدن ...بابایی براش تخمه ریخت ...گفتم بزار تو دستت خودش بخوره اما بابایی میترسید دستش رو گاز بگیره ...دلیرانه اومدم جلو گفتم بده من بدم بهش
بابایی تعجب کرد که چقدر شجاعم البته هستما از بابایی شجاع ترم اما همین که زبونش رو دیدم به جه بزرگیه چندشم شد و ندادم ![]()



بلاخره بعد از کلی گشتن یه جا پیدا کردیم که ظاهر خوبی داشت ...رفتیم پایین تا ناهار بخوریم ...ناهار رو آوردن اما هیچکدوممون خوشمون نیومد از غذاش ...شما که اصلا لب نزدی چون یخورده مریض هم بودی باد سورتمه سواری هم بهت خورده بود بی حال شدی ...
بعد از ناهار رفتیم سمت دریا ...
هوا طوفانی و سرد شده بود ...نمیشد زیاد موند یه یه ریعی موندیم و راهی شدیم ...شما دوباره خوابیدی تو ماشین هر جی هم گفتم بیا ناهارتو بدم گفتی نه و خوابیدی ...




تو راه برگشت یه شهری بود به اسم "ویسادار" که به آبشارش معروف بود ...
بابایی گفت بریم ببینیم ... یه نیم ساعتی تا آبشار فاصله داشت از شهر ...
جاده خیلی زیبا و اغوا کننده ای داشت ...آدم رو دوباره عاشق میکرد ...




تو راه بیدار شدی اما انگار حالت خوب نبود ...رودخونه رو بهت نشون دادیم و یه چند تا عکس انداختیم دوباره سوار شدیم و رفتیم سمت آبشار تا اینکه رسیدیم ...


آبشارش وحشتناک بود و با آبشارهای دیگه فرق داشت ...همه آبشارهایی که دیده بودم از بلندی میزیخت پایین و ادم از پایین ریزش اب رو میدید اما "آبشار ویسادار" از کف میرفت به عمق یعنی ما از بالا شاهد ریزش آب به پایین بودیم واسه همین دیدن اون عمق آدم رو میترسوند ...شما هم که انگار خوشت نیومده بود اصلا . ترس و مریضی دست به دست هم داده بودن که اذیت کنی ما رو و مدام میگفتی :" مامان بریم از اینجا ، بریم تو ماشین"...
به هر حال راهی برگشت به ویلا شدیم ...
تو راه بازم خوابت برد که یک دفعه متوجه شدم تنت داغ داغ از رو لبای و سویشرتت تن من داشت میسوخت از داغیت ...
سریع جورابهاتو در آوردم و لباسهاتو باز کردم تا خنک شدی ...
وقتی رسیدیم ویلا سریع بردمت حموم تا تبت قطع بشه که خدارو شکر کار ساز بود و مریضیت ریخت و سر حال شدی ...بعد هم بهت شام دادم و خودت خواستی تا دوباره بخوابی ...
بعد از خوابوندنت به بابایی هم شام دادم اما خودم اصلا میل نداشتم ...
صبح روز بعد ، صبحونه رو رو تراس خوردیم و بعد هم وسایل رو جمع کردیم تا ویلا رو تحویل بدیم ...
ویلا رو که تحویل دادیم راهی شدیم سمت مناطق ییلاقی ماسال ...
خیلی جای زیبایی بود بر خلاف نظر بابا که میگه همه جای شمال یه شکل و همین درختها رو ، همین چشم انداز رو داره به نظر من هر جایی هر تیکه ای از شمال زیبایی ها و جاذبه های خاص و مختص به خودشو داره ...


اوایل مسیر که هوا فقط ابری بود اما هر چی بالا تر میرفتیم مه غلیظ تر و حرکت با ماشین سخت تر میشد ...

غار اکتشافی پدر و پسر


کاروانهای دسته ای وگروهی و تورهای زیادی داشتند به سمت ییلاق میرفتن ، اما از نظر من همین قدر برای ما کافی بود و باید دیگه برمیگشتیم ، چون شما کمی مریض بودی و نمیدونستیم ادامه راه چطوره ...
بخاطر همین بعد خوردن چای جمع کردیم و برگشتیم پایین ...
اصلا نمیدونم چرا اینجا این شکلی بودی؟؟؟![]()

وقتی رسیدیم پایین تو یکی از رستوران های ماسال ناهار خوردیم ، بد جوری هوس قرمه سبزی محلی با روغن سیاه روش که توش لیمو عمانی داشته باشه کرده بودم اما متاسفانه تموم شده بود و زرشک پلو با مرغ خوردیم ناهار ...
بعد از ناهار از ماسال اومدیم بیرون ...
بابا گفت :"خوب کجا بریم؟ " -گفتم بریم :"آستارا"...
بابایی که اصلا انتضارش رو نداشت چشماش گرد شده بود ...
دلش میخواست بگم دیگه برگردیم اما من نگفتم ...
بلاخره راهی آستارا شدیم ...
غروب بود که رسیدیم اونجا و شما که از خواب بیدار شدی مت در حال سوار کردن آقایی بودیم که میخواست ببردمون تا سویت اجاره کنیم برا شب ...
خلاصه بعد از گرفتن سویت و گذاشتن وسایلمون و کمی استراحت ، اماده شدیم و رفتیم لب ساحل و بازار ساحلیش ...
هوا سرد بود و ابری ، تا جاییکه مجبور شدم شال و کلاه بپوشونم بهت ...

اونجا با بابایی موتور سوار شدی و کلی کیف کردی ، بعد هم یه چرخی زدیم تو بازارش و برگشتیم سوییت ، من چون خیلی هوس کوکو کرده بودم درستیدم و شام خوردیم و خوابیدیم ...




بعد هم صبح شد و وسایل رو جمع کردیم و دوباره رفتیم ساحل برا قایق سواری ...
هوا آفتابی شده بود و حسابی گرم، بلاخره دم رفتن ما رنگ آفتاب رو دیدیم ...






بعد هم شما یه بار دیگه اونجا موتور سواری کردین و راه افتادیم به سمت قزوین ...
تو راه دیدم بابا خیلی عجله داره و حتی واسه یه توقف کوچیک هم نه و نو میاره ...

اینم از آخرین عکس سفرمون

پیگیر که شدم فهمیدم
اهان فوتبال استقلال و پریسپولیس داره امروز و میخواد هر جور شده واسه ساعت 5 اونجا باشه ...
ناهار هم بخاطر آقای پدر به یه ساندویچ سر پایی و هول هولی قناعت نمودیم و بلاخره سر ساعت رسیدیم خونه ...
اما برای راحتی خیال بعد از بازی بردیمت دکتر تا آروم بخوابی شب رو ...
اینم از ماجرای این سفرمون که خیلی خوب بود و هدیه سالگرد ازدواجمون و سه سال و نیمگی قندک من ... مرسی از محسن عزیزم ...



گیلان گردی 2(ماسال - تالش - آستارا) 


